X
تبلیغات
جک

قالب پرشین بلاگ


جک
جک وعکس
لینک دوستان

 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می‌برن، من گفتم که حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم.حالا هم یقمو ول کن. از خیرش گذشتیم.

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

 

 

قشنگ بود؟؟؟

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 0:56 ] [ علی ]

 

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی.


نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 1:13 ] [ علی ]
                  24 ساعت زندگی یک دختر دانشجو          

5
صبح
خواب دیدن جوان خوش تیپ با کت و شلواری سفید که در دستش یک دسته گل رزی زیباست که از ماشین مدل بالا پیاده می شود و زنگ در خانه را می زند ......
6 صبح
 در حال به تفاهم رسیدن برای ازدواج هستند که دختر با صدای بوق شیپوری پیکان جوانان اصغر پسر همسایه روبروی از خواب می پرد. اخه اصغر هر روز صبح زود که می خواهد برود مسافر کشی با بوق از نه نه جانش خداحافظی می کند.
7 صبح
 در حال اس ام اس بازی اماده رفتن به دانشگاه می شود.
8صبح : در حال اس ام اس بازی ، یک لقمه نان و پنیرو کمی چای شیرین ... اوه شیرین نه ! تلخ اخه خانم رژیم دارن.
9صبح
با یک دست اس ام اس بازی و با دست دیگر اماده کردن وسایل ارایش روی میز توالت ! اغاز کار سنیگن و حساس ارایش .
10صبح
 ارایش و اس ام اس بازی با جدیت ادامه دارد .
11صبح
ست کردن رنگ کیف و کفش و مانتو و لنز چشم و بررسی صورت از زوایای مختلف در اینه و البته اس ام اس بازی .
12ظهر
مادر برایش اسپند دود می کند . حرکت بسمت دانشگاه .
1 بعدازظهر
حوصله اس ام اس بازی ندارد اخه یک ساعت منتظر اتوبوس در ایستگاه استاده است . نگاهی به ساعتش می اندازد و تصمیم می گیرد ه سوار تاکسی شود ، اما کو تاکسی ؟!
 اصغر با پیکان جوانانش ترمز می کند.
2بعدازظهر
 موقع پیاده شدن جلوی دانشگاه ، اصغر اقا که توی ان هوای سرد عرق زیادی کرده و صورتش سرخ سرخ شده به هیچ صراطی حاضر به گرفتن کرایه نیست !
کلاس شروع شده و دختر با عجله وارد کلاس می شود و دنبال جایی خوب می گردد .
تعریف جای خوب در کلاس : یعنی کنار دست خوش تیپ و پولدارترین پسرکلاس نشستن.
3بعدازظهر
وسط کلاس درس موبایل دختر زنگ می زند . با عجله از از کلاس درس خارج می شود تا جواب مادرش را بدهد . مادر بعد از یک ربع مقدمه چینی می گوید :
- امروز زودتر بیا قراربرایت خواستگار بیاد....
دختر با خوشحالی زیاد می پرسد : حالا کی می خواد بیاد ؟
- همسایه روبروی  .... برا پسرشون اصغر....
دختر جیغ بلندی می زند و می گوید : نه ... نه .... اصغر نه !
و غش می کند .

4بعدازظهر
 وقتی دختر توی بهداری دانشگاه بهوش می اید . کلاس تمام شده و دختر در حال اس ام اس بازی دربه در دنبال گرفتن جزوه از پسرای کلاس است ! باید توجه داشت جزوه دختر ها کامل نیست !
5 عصر
دختر همچنان به دنبال گرفتن جزوه از یک کیس مناسب است
6 عصر 
 دختر نا امید کنار خیابان منتظر تاکسی است که به خانه برود . یک ماشین کلاس بالا جلوی پایش ترمز می کند . راننده دکتر جوان و خوش تیپ بهداری دانشگاه است .
7 عصر 
 دختر به همراه مرد ارزوهایش در ترافیک سنگین است .
8 شب
 دختر در حال پیاده شدن از ماشین است که اقای دکتر کارت ویزیت خود را به او می دهد.
دختر هنوز چند قدم از ماشین دور نشده که برایش یک اس ام اس تشکر امیز می فرستد و او هم پاسخ می دهد و همین طور ادامه پیدا می کند.
9 شب
دختر در حال چیدن میز شام غرق در رویاهایش است که ماه عسل با دکتر کجا بروند !
10 شب
دختر خسته از یک روز سخت اماده خواب می شود که دکتر اس ام اس می دهد :
- برای لیلی از تو خیلی تعریف کردم . خیلی دوست داره تو رو ببینه .
دختر با تعجب اس ام اس می دهد :
- لیلی ؟؟؟
- نامزدم
دختر گوشی را پرت می کند روی زمین و روی تخت دراز می کشد و شروع به گریه و زاری می کند.
مادر در اتاق را باز می کند و می گوید :
- پس تو هم خبردار شدی ؟! عیب نداره دخترم ، حتمأ قسمت نبوده
- مامان چی می گی ؟!
- اصغر رو میگم ، که تو قرعه کشی بانک برنده ای یه بنز الگانس شده ! خدا شانس بده ، عجب دامادی می شد!
 دختر بلند تر از قبل شروع به گریه و زاری می کند تا اینکه خوابش می برد.
5 صبح
از خواب بیدار می شود تا زودتر به دانشگاه برود تا شاید جای بهتری در کلاس پیدا کند
[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 18:40 ] [ علی ]

برنامه ریزی یک دختر برای کنکور         

 

مریم اروم در اتاق مشاور و برنامه ریزی کنکور را زد .

- بفرماید داخل.

- سلام ... برای برنامه ریزی کنکور....

- سلام ....خواهش میکنم .... بفرماید بشینید.

خانم مشاور کشوی میز را باز کرد و یک تقویم بزرگ بیرون اورد و گذاشت روی میز.

- اسمتون عزیزم ؟

- کاملیا.....

- بار اولت کنکور شرکت می کنی ؟

- بله خانم .

- خب عزیزم ، چند تا سوال می پرسم ، دقیق جواب بده تا بتونم یه برنامه خوب برات تنظیم کنم.

مریم سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت : « چشم خانم »

 

- کارنامه دیپلم همراهت هست ؟

مریم در کیفش را باز کرد. از داخل پوشه کارنامه بیرون اورد. از روی صندلی بلند شد و به دست خانم مشاور داد.

خانم مشاور با انگشت عینکش را روی بینیش جا بجا کرد . نگاهی به نمرات 13 ، 14 ، 15 انداخت.

- شاگرد .... متوسطی هستی . نظر خودت چیه ؟

مریم کمی مکث کرد و گفت : « اره .... ولی باور کنید ... حق من بیشتر از اینه ، دبیرها باهم لجن !

 

- عزیزم ... جمعه ها چه کار می کنی ؟

- جمعه ها... استراحت می کنم ... اخه باید خستگی یه هفته از تنم برون بره. رو درس خوندن هم نمی تونم تمرکز کنم .

خانم مشاور کل جمعه های تقویم را با خودکار خط زد . به این ترتیب 313 روز از سال باقی ماند.

 

- عزیزم تعطیلات تابستانی رو چکار می کنی ؟

- تابستون.... از گرماش متنفرم ! اصلا نمی تونم توی اون هوای گرم رو درس تمرکز کنم!

خانم مشاور با خودکار تمام تعطیلات تابستان را خط زد. فقط 263 روز باقی ماند.

 

خانم مشاور یک نگاهی به سرو صورت کاملیا کرد و گفت :

- چقدر وقت صرف ارایش می کنی ؟

- یک ساعت .... اره همون یک ساعت.

خانم مشاور یک حساب سرانگشتی کرد و 15 رو از سال را خط زد . 126 روز از سال باقی ماند.

 

- چقدر وقت برای خوردن غذا در روز می کنی ؟

- خب .... روزی 2 ساعت .

به این ترتیب خانم مشاور 30 روز دیگر را خط زد. پس 96 روز باقی ماند.

 

- توی روز دیگه چه کارهای می کنی ؟

- خب ... با تلفن حرف می زنم ، اس ام اس میدم . اخه من یه ادم اجتماعی هستم . روزی 2 ساعت.

خانم مشاور یک بار دیگر با خودکار 30 روز دیگر را روی تقویم خط زد. 66 روز باقی مانده .

 

- امتحاناتت چند روز طول می کشه ؟

- فکر کنم ... 35 روز.

خانم مشاور 35 روز دیگر را خط زد . 31 روز از سال باقی ماند.

 

نگاهی به کاملیا کرد و ارام گفت :

- تعطیلات نوروز و رسمی .... ؟

- خب ... نمی تونم رو درس تمرکز کنم !

خانم مشاور با عصبانیت تمام تعطیل رسمی های روی تقویم را با خودکار خط زد. به این ترتیب فقط 1 روز از سال باقی ماند.

خانم مشاور در حالی که خودکار را بین انگشتان دستش فشار می داد . گفت :

- فقط یک روز از سال مونده !

که کاملیا وسط حرفش پرید و گفت :

- اخ ... خوب شد یادم افتاد . روز تولدم یادم رفته بود!

- چی ....

کاملیا نگاهی به صورت برافروخته خانم مشاور کرد وبا صدای ارام گفت :

- اخه ... اخه چه توقعی از من دارید ؟! تو روز تولدم درس بخونم !

[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 18:32 ] [ علی ]
داستان کوتاه.....
 
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد
[ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ] [ 18:24 ] [ علی ]
 

غضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این غضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.


آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید

غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.

دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.

راستی:‌غضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
[ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ] [ 17:36 ] [ علی ]

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی

 

[ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ] [ 7:28 ] [ علی ]
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

- پرخوری قربان.

- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان.

- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

- برای چه این قدر کار کردند؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان!

- گفتی آب؟ آب برای چه؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.

- کدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!

- گفتی شمع؟ کدام شمع؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.

- کدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

- کدام خبر را؟

- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 17:5 ] [ علی ]
آقای جومونگ.
امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد.
اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پای تلویزیون می نشینند تا جمال مبارک جنابعالی و یاران را ببینند و مرحبا بگویند و بر هر چه تسو و تسوئیان لعن و نفرین بفرستند.
و البته بعضی ها هم به خاطر تماشای جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشای سریال شما می نشینند.
به من چه؟
مرا که توی قبر اونها نمی گذارند.
غرض فقط این بود که بگویم اینجا همه جور آدمی هست.
آقای جومونگ من خیلی خوشحالم که سریال شما را تلویزیون ما نشان می دهد.
آخه می دانید؟
ماتوی سرزمین بزرگ مان اصلا آدمی مثل شما نداریم!
نه درتاریخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداریم.
به همین جهت دیدن شجاعت های شما، درستی شما، کاردانی شما برایمان لذت بخش است.
چه کسی می تواند سه تا تیر در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟
چه کسی می تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمی مثل تسو را به دست بیاورد؟
چه کسی می تواند یک تنه به وسط یک فوج بزند و همه را از دم تیغ بگذراند؟
این کار فقط و فقط ازجنابعالی برمیاید.
عموی پدرم می گوید رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.
ولش کنید لطفا، پیر است و هذیان می بافد. کلی هم اسم های اجغ وجغ مثل گیو و گودرز و سیاوش و بیژن و کیخسرو و اینها پشت سرهم ردیف می کند که مثلا اینها اساطیر مایند.
من که جدی اش نمیگیرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالی سر تر بودند چرا صدا و سیمای ما ازشان فیلم نمی سازد؟
مگر رستم همانی نبود که چند وقت پیش ها یک سریالی ازش نشون داد؟
اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف میزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستیم.
داداشم دیروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاریخشون می گفت که ما یه ستارخانی داریم که مثل جومونگ افسانه نیست و واقعی است و تازه از جومونگ هم چیزی کم نداره و کلی ازشجاعت و کاردرستی اش گفت.
گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب می شناسم. همونی یه که اسمش رو خیابون دایی اینهاست. اما اگه کارش درست بود لابد یه فیلمی، سریالی چیزی ازش می ساختند.
بد که نگفتم.
خلاصه اینجا هرروز یه اسطوره علم می کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمی شه.
اما گوش من بدهکار این حرفها نیست.
من فقط مخلص جومونگم و غیر جنابعالی اسطوره ای ندارم.
دور دور جومونگ است وبس.
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 17:4 ] [ علی ]
 

گوگل عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده … / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج …

 

به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟

 

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟

 

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!! حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

 

عروس : با اجازه بزرگترهای وب ‌blogfa persian blog p30world p30download بله!!!!
[ جمعه ششم شهریور 1388 ] [ 23:20 ] [ علی ]

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه جان می سپردند و اين موضوع ربطی به نوع بيماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.اين مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبيعی و بعضی ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه می ميرد به همين دليل گروهی از پزشکان متخصص بين المللی برای بررسی موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شونددر محل و ساعت موعود، بعضی صليب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند ،بعضی دوربين فيلمبرداری با خود آورده بودند.

دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که«پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای يکشنبه وارد اتاق شد،  دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پريز زد و مشغول کار شد!

 

                                                   

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 20:39 ] [ علی ]
یک داستان عجیب
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
«حالا اگه دوست داری تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» در ضمن این را هم در نظر بگیر که الان تعداد برگ گیا هها و سنگ ها تغییر کرده و بهتره زحمت بکشی و بری بشمری!!!؟!!!
[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 19:34 ] [ علی ]
 

شركت بریتیش تله كام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را كه كاربران كامپیوتری یا اینترنتی این شركت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده اند منتشر كرد.

برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است كه حتی خود سوال كنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف كرده اند.

لیست سوالات به شرح زیر است:

1- كاربر: كامپیوتر می گوید هر كلیدی را (ANY KEYS) فشار دهید اما من نمی توانم دكمه ANY را روی كی بوردم پیدا كنم.

2- كاربر: من نمی توانم كانال های تلویزیون را با مونیتورم عوض كنم.

3- كاربر: من با یك نفر در اینترنت آشنا شدم می توانید شماره تلفن او را برای من پیدا كنید.

4- كاربر: اینترنت من كار نمی كند؟

مشاور: مودم را وصل كرده اید ، همه سیم های كامپیوتر را چك كرده اید؟

كاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز كامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده ام!

5- كاربر: پسر 14 ساله من برای كامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.

مشاور: رمز آن را فراموش كرده؟

كاربر: نه آن را به من نمی گوید چون با من لج كرده

6- مشاور: لطفا روی MY COMPUTER (كامپیوتر من) كلیك كنید.

كاربر: من فقط كامپیوتر خودم را دارم كامپیوتر شما پیش من نیست.

7- كاربر: ماوس پد من سیم ندارد!

مشاور: من فكر كنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.

كاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا كند؟ یعنی بصورت بی سیم کار می کند؟

در یك مورد دیگر نیز مركز مشاوره مایكروسافت در انگلیس لیستی از سوال های ابلهانه مشتریانش را اینگونه منتشر كرده است.

مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟

مشتری : یک کامپیوتر سفید...

*

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم

مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟

مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده

مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...

مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...

*

مرکز : روی آیکن MY COMPUTER در سمت چپ صفحه کلیک کن.

مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

*

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری : سلام...من نمی تونم پرینت کنم.

مرکز : میشه لطفاً روی START کلیک کنید و...

مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

*

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

*

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...

مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟

مشتری : نه.

*

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟

مشتری : یه خرس TEDDY که دوستم از سوپرمارکت برام خریده.

*

مرکز : و الآن F8 رو بزنین.

مشتری : کار نمی کنه.

مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟

مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

*

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.

مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟

مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.

مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.

مشتری : باشه.

مرکز : کیبورد با شما اومد؟

مشتری : بله

مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟

مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

*

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک A مثل APPLE، و حرف بزرگ V مثل VICTOR، و عدد 7 هست.

مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

*

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...

مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟

مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.

مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟

مشتری : پنج تا ستاره.

*

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری : NETSCAPE

مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.

مشتری : اوه، ببخشید... INTERNET EXPLORER

*

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک SCREENSAVER روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

*

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟

مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم.

میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟

مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟

مشتری : من داشتم توی WORD کار می کردم و دکمه HELP رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

*

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟ مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.

مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟

مشتری : خوب، من حرف A رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

 

 نظر فراموش نشود

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 19:28 ] [ علی ]

من رسیدم!

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!


آرزو

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!


خواستگاری

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه


آرزوی آهو

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.


جاده

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته  اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
- اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!


میخ هایی بر روی دیوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت ''اسمش محمد هست پس زياد به مختون فشار نياريد'' . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از از كوبيدن ميخها بر ديوار است .....
به پدرش گفت و پدرش نيز پيشنهاد داد هر روز كه ميتواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است . پدرش دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم !!! تو كار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن . ديوار هرگز مثل گذشته نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت ، حرفهايي مي زني ،‌ آن حرفها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند '' آره به خدا '' . تو مي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي فايده ندارد ، آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. ''اما فكر كنم زخم چاقو هم يه روزي خوب ميشه اما زخم زبون ؟؟؟!!!!''
''به هر حال تا تواني دلي بدست آور ، بقيه رو هم بيخيالش''


هشت روز هفته

شنبه
مرد : امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

يکشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاسهاي «روش خوداتکايي بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه ، هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره . تا برگردم دير شده . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

دوشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم «شو»ي «ظروف عتيقه» . ميگن خيلي جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

سه شنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم براي لباس مامانم که براي عروسي خواهر زري ميخواد بدوزه دگمه انتخاب کنيم . تو که مي دوني فاميل مامانم اينا (!) چه قدر روي دگمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

چهارشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاس «بدنسازي» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنيم . همسايه زري رفته ، ميگه خيلي جالبه . ترمپت هم ميگند خيلي کلاس داره ، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

پنجشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم با هم خونه همسايه خاله زري که تازه از کانادا اومده . ميخوايم شرايط اقامت را ازش بپرسيم ، من واقعا'' از اين زندگي خسته شدم . چيه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

جمعه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببينم ، تو واقعا'' خجالت نمي کشي؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم ، واقعا'' نمي دونم به شما مردهاي ايراني چي بايد گفت؟ نه واقعا'' اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بار شوهرم من رو براي ناهار ببره بيرون ؟


دوست داشتنهای الکی

ديگه داشتم پير ميشدم همه بهم ميگفتن كي ميخواي زن بگيري داري به 30 سال ميرسي بابا دست به كار شو ولي من كه دردم بي پولي بود جرات ازدواج كردن رو نداشتم مونده بودم معطل كه چيكار كنم آخر سر به توصيه يه كارشناس رفتم بالاي شهر. با يه تيپ خوب وموهاي روغن زده براي ابراز عشق به يه دختر پول دار البته شخصا'' از اين كار خوشم نميومد ولي چاره اي نبود
زياد معطل نشدم سوژه موردنظر رو پيدا كردم دختري بودخوش لباس و ظاهري آراسته رفتم جلو و با متانت خاصي سلام كردم و گفتم عذر ميخوام من تازه از خارج آمدم و خيابونها رو بلد نيستم ميتونم ازشما كمك بگيرم اونم از خدا خواسته با لبخند رضايت خودشو تاييد كرد و به همين سادگي دوستي ما آغاز شد و كار به عشق و علاقه هاي رمانتيك كشيده شد
اون از دارايي هاي پدرش تعريف ميكردو من از ثروت بيشماري كه در خارج داشتيم ميگفتم بعداز يك ماه بهش گفتم من ميخوام از تو خواستگاري كنم دل تو دلش نبود من كه فكر ميكردم بدجوري عاشقم شده و اگه حقيقت رو بهش بگم جا نميزنه بهش گفتم من يه رازي دارم كه بايد بهت بگم اونم گفت بگو ولي من هم ميخوام يه چيزي بهت بگم گفتم چيه اول تو بگو در كمال ناباوري گفت من دختري هستم از طبقه پايين جامعه و بهمين خاطر تصميم گرفتم خودمو دختري پول دار جا بزنم!!! من كه بد جوري رو دست خورده بودم مونده بودم گريه كنم يا بخندم!!! وقتي راز منو شنيد عين آدماي فلفل خورده شده بود.

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 19:10 ] [ علی ]

مادر زن...

 


زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد!!!!

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف پدر زنت»


[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 18:20 ] [ علی ]

 

داستان کمدی آدم و حوا و یاهو مسنجر

- آندرانیک هستم ۲۴ ساله از تهران . . ..... ... ...یه دختر ۱۸تا ۲۳ ساله از شهرک غرب پی ام پلیز

- حمید هستم ۴۸ ساله از مشهد .. خانم سن بالا اگه هست لطفا پی ام بدن

- میو . . میو . . . اینجایی ملوس . . ؟ ؟ اگه هستی پی ام بده .

-بانویی مکرمه جهت زیارت حضرت ... سلام ... علیه و امر مقدس صیغه اگر هست هر چه سریع تر جهت خوشنودی آقا ... پی امی مرحمت فرماید . . .بنده حاج شیخ سید پشم آور موسوی هستم از قم ... !

- گی از تهران کسی نیست . .؟

- یه گضنفر از اردبیل جهت نان بربری خوردن پی ام ورمنه !

- دختری هستم ۱۹ ساله و دانشجو ساکن شهرک غرب .......... . . . .اسمم هم آزیتا است

مقر فرمانده ی شیطان

- نیتروجن : درود بر شیطان بلند مرتبه

- شیطان : درود بر تو نیترو . ..چه خبر شده است ؟

- نیتروجن :قربان باز این آدم و حوا تو چت روم پیداشون شد . . .چه دستور می فرمایید . .؟

- شیطان : ها ها ها . . . می خواهیم قدری سر به سرشان بگذاریم . .دیگه کیا هستند . .. ؟

- نیتروجن : قربان خیلی ها هستند . . غضنفر و قلمراد و اکبر آقا قزوینی و ...

- شیطان : محمد حسن چی . .؟ همون رشتیه ؟

نیتروجن : خیر قربان . . . ولی زنش و خواهر و مادرش هستند -

- شیطان : ولشون کن . .برو سراغ همون آدم و حوا

- نیتروجن : قربان هکشون کنم . .؟

- شیطان : حتما . .ولی بذار برای آخر کار ... فعلا بهشون نفوذ کن ببینیم چی دارن به هم می گن

- نیتروجن : اطاعت میشه قربان . .. آیدی آدم آندرانیک .و آیدی حوا هم آزیتا ست

اتاق چتی میان آزیتا و آندرانیک

- آزیتا : عزیزم یکم از خودت بگو . .. چی کار می کنی ؟

آندرانیک : زندگی ..البته اگه بذارن -

- آزیتا : خب تعریف کن . . خونه ی پدر مادرتون زندگی می کنید . .؟

- آندرانیک : نه جانم . .خونه و ماشین و موبایل و همه چی تکمیله . .غمت نباشه . .راستی اگه پایه ای بیا یه قرار بزاریم با ماشینم بریم بگردیم . .؟

- آزیتا : راستش دلم می خواد . . ولی نگران بنزینم .. جریان جیره بندی رو می گم

آندرانیک : غصه اش رو نخور . . . احمدی نژاد رو انداختم تو باکم . . ! غمت نباشه 

- آزیتا : ببین اصرار نکن . .می ترسم بابام متوجه ی جریان بشه .. خطریه

- آندرانیک : خب بشه ..اونم میندازم بغل دست احمدی نژاد .. گفتم که غمت نباشه ..شما فقظ اوکی رو بده ..باقیش با چاکرت

آزیتا : آخه . . . ........... .. . مزاحمتون میشم

آندرانیگ : دیگه آخه نداره ... .جیگر تو بنزین منی . . اونم از نوع سوپرش . .روشنمون می کنی به مولا -

- آزیتا : یعنی منم می خوای بندازی تو باک . .

- آندرانیک : آی قربون اون لبای گیلاست برم ... شما خودت صاب ماشینی . .جیگر

آندرانیک : خب می فرمودید . . .. . کجا دانشگاه قبول شدید به سلامتی . .؟

- آزیتا : دانشگاه امیر کبیر و صنعتی شریف رو همزمان قبول شده بودم ...ولی چون نفر دوم کنکور شده بودم ...گفتم بذارم سال بعد شرکت کنم تا نفر اول بشم

- آندرانیک : خیلی حیف شد .. می خواستم ازتون در رابطه با اوضای دانشگاه بپرسم ..شنیدم این بسیجی ها خیلی مزاحمت برای خانم ها ایجاد می کنن

- آزیتا : آخ نگو عزیزم...مگه فقط دانشگاست . .؟ اصلا نمی شه از شرشون تو خیابون هم را رفت . .هی میان آدم رو با زور سوار ماشین می کنن

- آندرانیک : تقصیر خودتونه دیگه .. ما این همه براتون بوق می زنیم سوار نمی شید ...خب اینا میان به زور سوارتون می کنن

- شیطان : نیترو می گم بیا ضایشون کنیم . . . به آدم بگو که طرفش همون حوا هست . . .زنیکه با هزاران سال سن ..خودش رو ۱۹ ساله جا می زنه ..خجالت هم نمی کشه . ها ها ها

نیترو جن : اطاعت می شود قربان . . ..ولی می گم بهتره اجازه بدیم یکم بیشتر باهام چت کنن تا ضایع گیش چند برابر شه . . ما هم که داره خوشمون میاد -

- شیطان : راست می گی ..تفریح خوبیست .. مدتها بود اینقدر حال نکرده بودیم ..خدا پدر مادر این بیل گیتس پدر سوخته رو بیامرزه . . مادر مرده عجب اختراع توپی کرد . . راستی نیترو کار هک کردن مغز انسان به کجا رسید . .؟

- نیتروجن : قربان کار به خوبی پیش میره .. ما خطاها و ضعف های امنیتی و سیستماتیک زیادی رو در آن پیدا کردیم .. قربان اکثر پورت هاش بازه و ویروس کشش هم خیلی وقته آپدیت نشده ...حتی با برخی ورژن های جدید ویروس سرماخوردگی و آنفولانزا هم آسیب پذیر نشون می دهد . ..

- شیطان :عالیست ..منتظر شاهکار های دیگری ازت هستم .. جناب نیترو ...چند میلیون سوتی دیگر از خداوند بگیریم ...شرط را برده ایم

شیطان : ببین چه جیگرکی برای خودشون راه انداختن . . .نیترو شروع کن -

نیتروجن : اطاعت میشه قربان ...الآن منقلشون رو خیس می کنم . .-

- شیطان : صبر کن ...خودم می خوام این لطف بزرگ رو بهش بکنم و از جهل درش بیارم ..

شیطان : hi

آندرانيك : hi ...asl

شیطان : دختری ۱۹ ساله . .دانشجو . . از شهرک غرب . .

آندرانیک : sorry . .i'm busy

شیطان : لوس نشو آدم ..من شیطان هستم ...تو اد لیستت یه نگاه بنداز -

آدم : آهان ..تویی شیطان . .؟ چیکار داری . .؟ ببین الآن واقعا سرم شلوغه ..بزار واسه بعد -

- شیطان : میدونم ...بوی جیگر کباب کردنتون تا اینجا هم میاد .. .

آدم : اه . .بازم سیستم رو هک کردی . .؟ بابا همین یه هفته پیش یه ویروس کش از جبرئیل خریدم

شیطان : آخه بنده ی خدا ...جبرئیل مگه کامپیوتر بلده ..؟ اون ویروس کشت هم بهت انداخته ..کپی رایتیه -

آدم : خب حالا چی کار داری . . فقط زود بگو که دستم خسته شد ..نمی تونم با دو نفر بچتم ...زود بگو برو مزاحم نشو

- شیطان : مزاحم خودتی . . غرض از مراحمت این بود که بهتون بفرماییم اون آزیتا جونتون . . حوا تشریف دارن ..

- آدم : برو بابا حال نداریم ... نمی خوای بگی یه سیب هم گاز بزن . .؟

شیطان : اینقدر اون جریان سیب رو جلو نکش ..گذشته ها گذشته ... اگه باور نمی کنی بهش بگو بهت ویس بده ..تا خودت از صداش بفهمی -

آدم : صبر کن -

- آندرانیک : آزیتا جون دستم خسته شد ..میشه با ویس بچتیم جیگر . .؟

آزیتا : چرا نمیشه عزیزم . . . .اینوایتت کردم تو کنفرانس رووم ..بیا منتظرم -

- آدم ویسش رو وصل می کنه

( کنفرانس چت )

آندرانیک : ۱ ۲ ۳ آزمایش میشه ..صدا میاد ..؟

آزیتا : آره عزیزم ..صدات میاد .. خب می گفتی

مقر فرماندهی شیطان

- شیطان : نیترو . .این چه وضشه . .؟ سوتی شد که . .صدای حوا که اینطوری نبود

- نیتروجن : قربان خودم هم جا خوردم ..الآن بررسی می کنم . . . .. ..................

....... بله قربان . . .فهمیدم ... اون حوا است قربان ....ولی از نرم افزار ویس ماسک استفاده میکنه .. با این نرم افزار صدا رو توی چت تغییر می دهند

- شیطان : از دست این حوا

- نیتروجن : قربان ببینید این طرح جدید هم به شكلي است كه انسان ها را گیج خواهد کرد که آن مربع سفید اضافه شده به مجموعه ی دوم . .چطور اضافه شده است

- شیطان : بس کن نیترو ..یه فکری به حال این جریان بکن .. پاک پیش آدم ضایع شدیم رفت

- نیتروجن : قربان نگران نباشید ...بسپاریدش به من

- شیطان : برو ببینم چی کار می کنی

نیتروجن : هوی آدم -

- آدم : ااااه .. ولم کنید . . هر کاری که می خوام بکنم حتما شما ها باید بیاید یه گندی بهش بزنید . ؟

- نیتروجن : جوش نیار . . بد می کنیم میخوایم بهت کمک کنیم . ؟

- آدم : کمک ..؟ مرا به خیر تو و اون اربابت امید نیست . .. شر مرسانید ! حتما اومدی بگی دارم با حوا می چتم ..نه ؟

- نیتروجن : گوش کن ...حق با شیطان است ....طرفت حوا ست . ..اون ویسی هم که بهت داد با نرم افزار تغییر صدا داده بود

- آدم : تو خیال کردی من کی هستم ..؟ غصنفر ؟ هیچ کسی نمی تونه من رو فریب بده . . .نیازی هم به شما ها ندارم

- نیتروجن : البته هیچ کس به جز حوا . . .مگه جریان سیب رو یادت رفته . .؟ الآن هم طرفت همون حوا است . . . خودت می دونی که شیطان هم تو رو از طریق حوا تونست فریب بده

آدم : اصلا هم همچین چیزی نیست ...اون مورد یک استثناء بود -

- نیتروجن : آره . . .می دونم . . .خیلی زن ذلیلی

- آدم : حیف که حوا گفته حرف بد نزنم . .وگرنه جوابت رو می دادم

- نیتروجن : برو بابا زی زی !

- آزیتا : عزیزم چرا اینقدر دیر جواب می دی . ..؟

- آندرانیک : هیچی جیگر . . . یه مزاحم بود که ایگنورش کردم . . .میشه لطفا ازتون خواهش کنم وبکمتون رو روشن کنید ..تا خونمون از چهره ی مشعشه ی شما نورانی شه . .؟

- آزیتا : خب می تونی چراغ هاتون رو روشن کنی تا خونتون روشن شه

.

.

.

- شیطان : چی شد . .؟

- نیتروجن : قربان ایگنورم کرد مرتیکه .... خیلی پر رو شده . . اصلا این آدم جنبه نداره ...تا یه دختر می بینه همه چی رو فراموش می کنه ... انگار نه انگار همین چند وقت پیش داشت واسه یه ف ی ل ت ر شکن التماس می کرد . . . قربان اجازه می دید کامپیوترش رو بفرستم هوا . .؟

- شیطان : نه صبر کن ... انگار خودش سر عقل اومده ..داره از طرف وبکم می خواد . . . الآنه که ضایع بازی ها شروع بشه ... ها ها ها

- آندرانیت : چیه آزیتا جون . . . نمی خوای وب بدی . .؟

آزیتا : عزیزم رووم نمیشه آخه -

آندرانیک : رو نشدن نداره که . . . اون وبکمت رو یه دقیقه بفرست بیاد ما چهره ی ماهت رو ببینیم -

- آزیتا : باشه . .. ولی فقط سی ثانیه ها

- آندرانیک : چرا آخه . .؟

- آزیتا : نمی خوای . .؟

آندرانیک : باشه بابا . . . همون سی ثانیه . .قبوله -

 مقر فرمانده ی شیطان

- شیطان : نیترو چه اتفاقی افتاده . . چرا همه چی به هم ریخت . ؟

نیترو جن : یه نفر به سیستممون نفوذ کرده . . .هکمون کردند قربان -

- شیطان : یعنی چی . .. کی بوده ؟ سریع شناسایش کن .. .اعلام وضعیت فوق العاده می کنیم

- نیتروجن : پیداش کردم ! قربان اکبر آقا قزوینی بود . . چند تا ویدئوی شما رو از مجموعه ی سجده های چند هزار ساله سرقت کرد

.

.

.

فراهیم

- آندرانیک : می گم شما هم خیلی خوشکلید ها . . نمی دونم چرا احساس می کنم قبلا یه جایی دیدمتون

- آزیتا : شاید تو خیابونی چیزی همدیگر رو دیدیم . . . شما هم شهرک غرب زندگی می کنید . .؟

- آندرانیک : آره جیگر جونم . . می تونم ادتون کنم . .؟ آخه دیگه باید برم

- آزیتا : چرا که نه عزیزم ..اد کن . . . .آدم فقط زودتر بیا پایین که غذا حاضره

- آندرانیک : باشه حوا جان شما بکش . .منم دارم میام . . راستی دفعه ی بعدی با آیدی جنیفر لوپز بیا بالا . . امشب کلی خندیدم ! باشه ؟

- آزیتا : چشم عزیزم ..حتما

[ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ] [ 18:25 ] [ علی ]

روز اول:

پسر: سلام

دختر: سلام

پسر : چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی.

هفته اول:

پسر : سلام

دختر: علیک سلام

پسر : چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی. تو چطوری؟

هفته دوم:

پسر : سلام

دختر: علیک سلام. چطوری؟

پسر : قربانت. بد نیستم . تو چطوری؟

دختر: مرسی....خوبم.

هفته سوم:

دختر: سلام

پسر : سلام . چطوری؟ خوبی؟

دختر: مرسی خوبم . خیلی خوبم . و یک نگاه معنی دار به پسر

هفته چهارم:

دختر: سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی ؟

پسر : سلام عزیز دلم . مرسی . بد نیستم . تو چطوری؟

دختر: مرسی . میدونی؟ یه چیزی می خوام  بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟

پسر : بگو عزیز.

دختر: نه........حالا زوده..... باشه بعد.

هفته پنجم:

دختر: سلام عزیزم . چیزی که دفعه پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ......عاشقتم.....زندگی بدون تو برام هیچ معنی نداره . تمام آینده خودمو با تو

می بینم . اگه تو نباشی زندگی برام هیچه!!!!!

...

هفته ششم:

...

پسر : امروز یه دختر از تو خیابون اومد ازم آدرس پرسید. منم....

دختر: دیگه چی؟ دلمو شکستی! تو که می دونی من چقدر حسودم!

چرا این کارو کردی؟

پسر : من که کاری نکردم....فقط جواب سوا لشو دادم !

دختر: یه قول به من میدی؟

پسر : آره!

دختر: قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی!

پسر : باشه عزیزم . قول میدم!!!

......

روابط صمیمی و رمانتیک ونه (...........) ادامه دارد .

......

ماه هجدهم:

دختر: برام خواستگار اومده!!

پسر : غلط کرده.....

دختر: چرا؟ خوب طوری که نیست . اونم بالاخره آدمه!!

پسر : تو چه جوابی بهش دادی؟؟؟

دختر: هنوز هیچی!!!

پسر : ما کلی قرارمدار با هم داشتیم!! حالا می خوای اونو بذاریش جای من؟؟؟؟

دختر: یه چیزی رو می دونی؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره!

پسر : من چیکار کنم؟

دختر:نمی دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی

یه آب خوش از گلوم پایین نمی ره!!! ببین... برو زودتر زن بگیر!!!

پسر : حسودیت نمی شه!

دختر: نمی دونم! چرادیگه از اینکه تو رو با یه دختره دیگه می بینم حسودیم نمی شه!!!

پسر : ( در فکر و خیا لش) : من میدونم چرا!!!

....... بعدش مدتی پسر ازخاطرات خوش  گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه

سنت آبغوره گیری رو اجرا می کنه!

دوران خوش دختر و دورای تحول پسر شروع میشه!!... و خلاصه دید پسر نسبت به دختر

عوض می شه! قلبش نسبت به کلماتی از قبیل دوستت دارم. عاشقتم. زندگی بدون توهیچه.

و بقیه کلمات زیبا ولی پوچ اینطوری مقاوم می شه...

سبک زندگیش عوض می شه ! و خیلی تحولات دیگه...!

 

                                      ********************

حالا اگه در آینده مورد مشابهی براش پیش بیا د...

روز اول:

پسر : سلام

دختر: سلام

پسر : میای خونمون!

دختر: نه!

پسر : مگه به من اعتماد نداری؟

دختر: چرا ولی...خوووووب!!!

............

در اینجا پسر مراسمی موسوم به مخ زنی رو انجام میده و البته موفق هم می شه (علت موفقیتش بلد بودن انبوهی حرفای پوچ و صد من یه غازه که به تازگی از دختر یاد گرفته

و برای مخ زنی کاربرد بسیار داره!)

....

پسر :  تو که می دونی من چقدر دوستت دارم!

دختر: آره.....ولی ..... آخه....

پسر : من قول می دم برای خواستگاری بیام و بگیرمت!!

دختر: جدی می گی؟( و قند توی دلش آب می شه )

پسر : آره عزیزم .  زندگی بدون تو برام معنی نداره

دختر: جدی؟ ( این دفه با یک نگاه عاشفانه تر)

پسر : آره قربونت برم.( با یک نگاه عاقلانه به دختر)

یواش یواش دل دخترنرم می شه و بالاخره رضایت میده!....

پسر: پس بریم !

عصر همان روز:

زیییینگ........زیییینگ.......

پسر که بعد از رفتن دختر به خواب  عمیقی  فرو رفته بود!!در حالیکه خسته است با زحمت و غر غر گوشی تلفن رو برمی داره!

پسر : بله . بفرمایید .

دختر: سلام

پسر : سلام. چطوری؟

دختر: باهات کار دارم!

پسر : تو که یه ساعت نیست از اینجا رفتی!؟

دختر: می خوام دوباره ببینمت!!! فردا بیام خونتون؟!!!

پسر : ( در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده) چرا که نه؟!

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ] [ 19:12 ] [ علی ]

پسر خوب از دید حراست دانشگاه ...

 

1-   بالای 2 سانتی متر ریش داشته باشه ( در غیر این صورت کافره )

 

2-   پیراهنش رو شلوارش باشه ( در غیر این صورت زیگوله )

 

3-   عضو فعال بسیج باشه ( در غیر این صورت دشمنه )

[ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ] [ 0:52 ] [ علی ]

پسر خوب از دید مامان و بابا باید:

1-   تلفن مشکوک نداشته باشه ( در ضمن این کلکا که اول می دید یه پسر صحبت کنه و اینام قدیمی شده اصلا کلا اگه یه نفر چه دختر چه پسر به یه آقا پسر خوب زنگ بزنه یعنی آقا پسره دوست دختر داره )

2-   درس خون باشه ( یه چیز تو مایه های بچه اقدس خانوم باشه یعنی از صبح تا شب درس بخونه ..... در غیر این صورت دوست دختر داره که فکرش مشغوله شایدم معتاده.

3-   پولکی نباشه ( تا روزی 1000 تومن معقوله ولی از اون بیشتر یا دوست دختر داره یا معتاده )

4-   سر شب خونه باشه ( البته یه پسر خوب فقط واسه کتاب خونه باید بیرون بره ..... در بقیه شرایط دوست دختر داره یا معتاده )

5-   در شبانه روز فقط 3 ساعت بخوابه ( در غیر این صورت هم معتاده هم دوست دختر داره )

6-   در ضمن تو حمومم زیاد لفطش نمی ده ....

[ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ] [ 0:50 ] [ علی ]
 

رشتی یه دم مرگش اززنش می پرسه : راستشو بگو تا حالا چند دفعه بمن خیانت کردی؟ زنش گفت : خدا وکیلی سه بار! رشتی یه گفت: کی هابوده؟ زنش گفت : یادته یه دفعه مربی ات تو را بازی نمیداد؟ بعد بازی ات داد؟…. رشتی یه گفت: دفعه دوم کجا بود ؟ زنش گفت : یادته هم تیمی های تو، توپ را بهت پاس نمیدادن؟بعد مرتب بهت پاس می دادن ؟ خب من مجبور شدم اونا را راضی کنم دیگه…رشتی یه گفت : خب دفعه سوم کی بود؟ زنش گفت : یادته که وقتی توی استادیوم بازی می کردی هیچکی تشویقت نمیکرد؟بعد همه تشویقت کردن؟ خب دیگه مجبور شدم صدهزار نفرشونو راضی کنم دیگه….

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 22:7 ] [ علی ]
 

عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.

 

 نظر يادتون نره

 

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 8:9 ] [ علی ]

چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

 دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

 سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت  ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر  وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ???? متري بهش هديه  داد.

 هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما  در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.  راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ  مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

 دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و  يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ???? متري هديه گرفت!

 نتيجه‏ي اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 8:5 ] [ علی ]

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 7:43 ] [ علی ]

خانم معلمه سر كلاس از يه بچه تخسه مي پرسه: اگه سه تا گنجشك سر يه شاخه درخت نشسته باشن،‌ بعد ما يكيشون رو با تير بزنيم، چند تا گنجشك رو درخت ميمونه؟ بچهه ميگه: هيچي! معلمه ميگه: نخير دو تا ميمونه. بچهه ميگه: خوب اون دو تا هم از صداي تير فرار ميكنن ديگه. معلمه يكم فكر ميكنه، ميگه: جوابت درست نبود ولي از طرز فكرت خوشم اومد! بعد شاگرده ميگه: خانم حالا ما يه سوال بپرسيم؟! معلمه ميگه: بپرس. پسره‌ ميگه: اگه سه تا خانم تو خيابون بستني بخورن، اولي گاز بزنه، ‌دومي ليس بزنه و سومي ميك بزنه، كدومشون ازدواج كرده؟! معلمه يكم فكر ميكنه، ميگه: خوب معلومه،‌ سومي! بچهه ميگه: نه...جوابتون درست نبود. اوني كه حلقه دستشه ازدواج كرده، ولي از طرز فكرت خوشم اومد.

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ] [ 23:20 ] [ علی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

Powered by : 2khali.blogfa.com

. .

کد آهنگ